غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
702
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
تاريخش خبر داد و ايضا لفظ خبر از جهان بيان ازين سال مخبر است و به اين تاريخ مشعر بيت چون خامه كرد قصهء اهل جهان بيان * شد سال اختتام خبر از جهانيان و ايضا اجناره صحيحه مخبر عن هذا السنة كما قال مولانا شهاب الدين احمد الحقيرى شعرء هذا الكتاب يحكى عن جملة الوقايع * اخباره صحاح انواره صريحه اذتم قد سالت تاريخه و شانه * ان مجمع فقالوا اخباره صحيحه اكنون بيتى چند كه مضمونش از اغراق شاعرانه و اغلاق منشيانه مبراست بر راى ممالكآراى صاحبدولتى كه نضارت گلزار اين گفتار از فروغ آفتاب عنايت بيغايت اوست عرض مينمايد و بر دعائيكه متضمن هردعائى تواند بود اختتام كلام را مىآرايد نظم : ممالك مدارا هنر پرورا * كرمگسترا آصفا سرورا در اين روزگار همايون اثر * نداند كسى چون تو قدر هنر شناسد كمال سخن هوش تو * نمايد گهر لايق گوش تو ازين پيش از جور چرخ كبود * رياض سخن را نضارت نبود نرستى در آن خشك سال ستم * بباغ تمنا گياه كرم ز جور سموم غم روزگار * درخت سخن بود بىبرك و بار كه ناگه نسيم عنايت وزيد * به گوش خرد اين بشارت رسيد كه از ابر احسانت اى سرفراز * رياض هنر گشت سرسبز باز ز ايثار آن ابر گوهر نثار * نهال سخن ميوه آورد بار از آن روى اهل هنر شادكام * كشيدند كلك بلاغت نظام نمودند مدح و ثنايت رقم * ستردند از لوح دل نقش غم مرا نيز خاطر سخن ساز شد * برويم در خرمى باز شد ز فيض سماوى مدد خواستم * عجب بوستانى بياراستم بگنجينهء طبع و بحر ضمير * بسى داشتم گوهر دلپذير كشيدم به گوش دل آگهت * باخلاص كردم نثار رهت بنام تو كردم كتابى تمام * كه نامى بود تا بروز قيام نه نام تو اين نامه شد نامور * از آن گشت نامش حبيب السير سه قسمست اين نامه و هركدام * چو درجيست مشحون بدر كلام بياضش منور چو رخسار يار * سوادش معطر چو مشك تتار حكايات آن بهجتافزا همه * ز ضعف روايت مبرا همه صحاح روايات آن بيسخن * خبر گفته از راز نو و كهن عباراتش از عيب اخلاق دور * مسلسل چو زلف سمنساى حور سطورش چو خط بتان دلفريب * عذار سخن را در افزوده زيب حروفش ز نور شرف يكبيك * به چشم خ ؟ ؟ ؟ د گشته چون مردمك معانيش در كسوت مشكفام * درخشنده چون نور اختر بشام چو آمد ضميرت جواهرشناس * ز رايت كند مهر نور اقتباس بود ظاهر از بخت فرخاثر * بمعيار طبعت عيار هنر چه حاجت كه من خودستائى كنم * باوصاف او مشكسائى كنم كنون اى عطابخش حاتمشيم * چنان مىسزد كز كمال كرم مرا ز اهل دنيا كنى بىنياز * ز هم كسوتانم دهى امتياز بسى وقت از بخت نااعتماد * نبوده بدستم عنان مراد چو يابم بتحسين تو اختصاص * سرافراز گردم باحسان خاص شوم بر سمند سعادت سوار * كشم بختى چرخ در زير بار بهرچيز باشد مرا دسترس * دگر احتياجم نماند بكس درين باب زين بيشتر قيل و قال * نباشد ز آداب اهل كمال از آنرو كه بىگفتگوى هزار * بود روحپرور نسيم بهار چو فيض سحابست بيش از حساب * شود دايم از وى چمن كامياب برآيد چو خورشيد تابان بلند * ز نورش جهانى شود بهرهمند پسنديده باشد بنزد گرام * كه يابد سخن بر دعا اختتام